..
ت
م
ا
م
ش
د
۱۳۸۷/۵/۲۹


زماني خواب ديدم كه پروانه ام و اين سو و آن سو پرمي كشم ، تنها از اوهام وجود پروانه اي خود آگاه بودم و از فرديت انساني خويش خبرنداشتم ، ناگاه بيدارشدم و مجددا خود را يافتم . اينك نمي دانم كه آن زمان انسان بودم و در خواب خود را پروانه مي ديدم ، يا اين زمان پروانه اي هستم و در خواب خود را انسان مي بينم؟
« چوآنگ تسه »

..
دلمُ تو چمدون مي ذارم
گل دوناي گلمُ برمي دارم
براي ادامه ي اين سرنوشت،
مي رم از شهر فرشته هاي زشت !
شهري كه تو دود كينه ها گمه
لب آدماش چه بي تبسمه
توي دست هر دقيقه خنجره
غنچه ي ترانه اين جا پرپره
دنبال يه باغچه ي صميمي ام
دنبال اون حساي قديمي ام
حس بو كردن بارون بهار
گم شدن تو عطر خاك بي قرار
برگاي تقويمُ اون جا مي شمارم
گلامُ تو خاك اون جا مي كارم
خاكي اگرچه خاك خونه نيست،
اما توش دغدغه ي زمونه نيست!
از غربتي به غربتي وقتشه كه سفر كنم!
وقتشه اين آواره رُ دوباره دربه در كنم !
وقتشه جا بذارم خاطره هاي تلخمُ !
وقتشه از اين جا برم ! وقتشه كه خطر كنم !
«يغما گلرويي»

..
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ
این همه سبز..
« سهراب »

..
انگار بذرها وقتي بذرند زمان را نمي شناسند و از زمين بيگانه اند و چون يكپارچه عطش اند بر اثر تشنگي پژمرده نمي شوند . بذرها بي صدا آواز مي خوانند و تنها در كوچه هاي شب و در زير نور ستاره ها مي توان صداي آوازشان را شنيد و فقط در خلوت تاريكي ها مي توان دست هاي به دعا برداشته شده ي آن ها را ديد .
« دكتر حكمت »
مي نويسم – مي نويسي
خيلي كه گريه كني
مي نويسم « دريا »
و تو لاجرم غرق مي شوي ،
خيلي كه بخندي
مي نويسم « آتش »
و تا هزاره ي ديگر بارها
خاكسترت را در خواب هاي
اساطيري ام سرگردان مي كنند ،
خيلي كه نگاه كني
نه ! نمي نويسم « عشق »
چرا كه آن وقت
تو هم مي تواني بنويسي ... .. ♥
« شهرام شكيبا »
د و س ت ت د ا ر م ...♥♥♥♥♥♥♥
..
